#بوی_نا_پارت_292
-خوش اومدي عزیزم!بیا بشین !بیا!حاج اقا چطورن؟!زن داداش چطورن؟!
-سلام دارن خدمت تون!
-خانم زیور رو صدا کن چایی و شربت و شیرینی بیاره!بیا عمو جون!بیا بشین.
«همگی نشستن و تو همون موقع زیور خانم با یه سینی چاي اومد وبه همه تعارف کرد که مهرداد یه نگاهی به نگین کرد ویواش و با اشاره ازش پرسید که صبحونه خورده یا نه!نگینم طوري سرش رو طوري تکون داد که یعنی هم اره هم نه!مهردادم معطل نکرد و به سارا خانم گفت«
-زن عمو جون نگین صبحونه نخورده!حالش بد میشه ها!
«سارا خانم که تازه حواسش جمع شده بود گفت«
-اي واي!دیگه حواس براي ادم نمی مونه که!زیور خانم !زیور خانم!
«زیور خانم اومد تو تراس که سارا خانم بهش گفت«
-زحمت می کشی که براي نگین صبحونه بیاري؟!
-چشم خانم!
«تا خواست بره که مهرداد گفت«
-ببخشین زیور خانم!اگه ممکنه براش تخم مرغ اب پز کنین!باید هرروز یه تخم مرغ اب پزم بخوره!شیرم باید
بخوره!خیلی ضعیف شده!
«زیور خانم خندید و گفت«
-چشم اقا!چقدر مرداي امروز فرق کردن!خدا خیرتون بده!
«سارا خانمم خندید که حاج حسن دو تا سرفه کرد و بعد گفت«
-افرین!افرین به تو عمو جون!مرد باید اینجوري مواظب زنش باشه!
-خیلی ممنون عمو جون!
-خب حالا بگو ببینم چه خبرا؟!
romangram.com | @romangram_com