#بوی_نا_پارت_288
-چی؟!
-مهرداد الان تو راهه.
» دوباره حاج حسن آروم گفت «
-از کجا میدونی؟
-تا نگین بهش تلفن کرد و راه افتاد!داره می آد اینجا!فقط دارم بهت می گم!نکنه یه مرتبه با دامادمون رفتار بدي بکنی آ!ما باید با اونا زندگی کنیم!
حاج حسن یه فکري کرد و بعد کم کم حالت صورتش عوض شد و یه خرده بعد یه لبخند کوچولو نشست رو لبش و گفت
-مطمئنی؟!
-والا نگین اینجوري گفت!
-زود صداش کن بیاد ببینم!
» سارا خانم چپ چپ نگاهش کرد و گفت «
-صداش می کنم اما اگه باهاش دعوا کنی و دستش رو می گیرم و دوتایی از این خونه می ریم!دارم بهت می گم!
سارا خانم به زیور گفت که نگین رو صدا کنه و خودش نشست رو یه صندلی و همونجور چپ چپ به حاج حسن نگاه کرد!حاج حسن اصلا توجهی بهش نداشت و تو عوالم خودش بود.یه خرده بعد که نگین اومد پایین و اومد تو تراس و یه گوشه ایستاد،حاج حسن تند گفت
-به به!به به!به مبارکی ایشالا!به میمنت ایشالا!به سلامتی ایشالا!چشمم روشن!حالا دیگه زندگی مون گرم می شه!باید بدم تمام حیاط رو چراغونی کنن!ایشالا که خیر و برکت باهاش می آد تو این خونه!
» سارا خانم و نگین فقط مات بهش نگاه می کردن که حاج حسن گفت «
-چرا نمی اي جلو بابا جون!یواش بیا جلو!بپا پات به جاي نگیره!تو دیگه الان باید خیلی مواظب خودت باشی!امانت مردم دستته!
» سارا خانم که گیج و منگ شده بود گفت «
-مرد تو تا دو دقیقه ي پیش...
» حاج حسن نذاشت جمله ش تموم بشه و گفت «
-اون موقع یه فکر دیگه می کردم!هر چند حالام معلوم نیس اما الان که شنیدم مهرداد داره می اد اینجا،ذهن م عوض شد!فهمیدم که اون پسر بر خلاف باباشه!مرده!غیرت داره!ازش خیلی خوشم اومد!البته اگه بیاد!اگه باباش زیر گوششش پچ پچ نکنه!الان ما ریش مون دست اوناس!
romangram.com | @romangram_com