#بوی_نا_پارت_276

نگنی تلفن رو که قطع کرد به منشی ش گفت که نذاره هیچکس بیاد و هیچ تلفنی رو هم وصل نکنه.خودشم در اتاقش رو قفل کرد و نشست به گریه کردن.از اون طرف مهردادم شده مثل برج زهر مار!اصلا حوصله ي حرف زدن با کسی رو نداشت!

اینطوري این زن و شوهر با همه ي علاقه اي که به هم داشتن مفت مفت از هم جدا شدن.

گذشت!

یه سه هفته اي گذشت که نگین خانم با ترس و وحشت و نگرانی اثار بارداري رو تو خودش دید!

حالا چرا ترس و نگرانی!خب معلومه دیگه ! زن و شوهر وقتیبا هم زندگی می کنن به وجود اومدن یه زندگی براشون لذت بخشه!اما وقتی یه زن خودشو تنها حس می کنه اون وقته که می ترسه!براي همینم نگین با ترس و وحشت جریان رو به سارا خانم گفت!سارا خانم که می دونست نگین و مهرداد سه هفته اي می شه با هم قهر کردن اونم ترسید!ترس از این که نکنه مهرداد و باباش اینا نقشه کشیده بودن و قصدشون اذیت و ازار و انتقام کشیدن از اینا بوده!

خلاصه اونم با ترس ونگرانی زیاد جریان رو به حاج عباس گفت!

حالا چه وقت روزه صبح که حاج حسن می خواد بره حجره!!

!» سارا خانم صبر کردکه حاج حسن صبحونه اش رو بخوره و بعدش اروم اروم شروع کرد به حرف زدن

برات یه چایی دیگه بریزم؟

نه خانم دستت درد نکنه!

دیگه چیزي نمی خوري؟

نه ! سیر شدم شکر خدا.

می گما!چقدر خوب می شد ما نوه دار می شدیم!

هان؟!

نوه ! نوه!

اره اما این از خدا بی خبرا نمی زارن من اب خوش از گلوم بره پایین!الهی به تیر غیب گرفتار بشه!

فرض کن الان نوه مون اینجا بود و من بهش صبحونه می دادم و اونم می خورد و می خندید و با مات حرف می زد!

الهی این برادر رو رو سنگ مرده شور خونه ببینم!

بعدش دستش رو می گرفتیم و می بردیم تو حیاط و باهاش بازي می کردیم!


romangram.com | @romangram_com