#بوی_نا_پارت_274

» نگین اینو گفت و از اتاقش رفت بیرون و رفت پایین و همونجور که موبایل دستش بود از حاج حسن پرسید

بابا جون!

حاج اقا! بعله؟

مهرداد یلام می رسونه!

سلام برسون بهش!

می گم اقا جون عیب نداره با هم شام بریم بیرون؟

منکه باباجون شام بخود نیستم!همین یه حورده سالاد تا صبح نگه م می داره!

باباجون منظورم با مهرداده!

هان؟

با مهرداد! شام بریم بیرون!

» حاج حسن یه خورده من من کرد و بعدگفت «

اخه این وقت شبی؟

ساعت تازه هفته بابا جون!

غذاي رستورانا که غذا نیست بابا جون!بهش بگو شام بیاد اینجا دور هم یه چیز حسابی می خوریم!اصلا بگو بیاد زنگ می زنم برامون چلو کباب بیارن!

شما که میگین غذاي بیرون خوب نیست!

غذاي بیرون شام خوردن خوب نیست بابا جون!تو خونه که بیارن چیز حسابی میارن!بعدشم!یه امشب رو خواستیم دور هم باشیم ا!الانم تا تو لباس بپوشی شده هشت!تا مهرداد بخواد لباس بپوشه شده نه!تا برسه اینجا شده ده!ساعت ده شبم رستوران کجا بود!تازه امشب یه فیلم سینمایی خیلی قشنگ داره!شام مون رو می خوریم و اجیل ماجیل میاریم و میشینیم تلویزیون تماشا کردن! به جون تو خیلی از بیرون رفتن بهتره!بدو کاراتو بکن که الان شروع می شه!برو باباجون که یه خرده ام این نفس م بگی نگی داره تنگ می شه!برو باباجون!

» نگین دیگه هیچی نگفت و برگشت تو اتاق خودش و موبایل رو گذاشت در گوشش و گفت «

شنیدي بابام چی گفت؟

» از اون طرف جوابی نیومد «


romangram.com | @romangram_com