#بوی_نا_پارت_241


-خوب یعله!

-چرا اونجا اقا جون؟!

-پس کجا می خواي بري؟!

-نمی دونم والا!

-پسر که زن گرفت می ره خونه باباش.

-اخه عمو جونم به نگین زنگ ید و گفتن که دختر شوهر کرد می ره خونه باباش.

-حتما تو هم می خمواي باهاش بري!؟

-خب پس چیکار کنم؟

-می خواي داماد سر خونه بشی!

-نه ولی!...

-ولی نداره!زود می آیین اینجا!خداحافظ!

اینو گفت و تلفن رو قطع کرد!مهردادم همونجور مات شد به عمه خانم!بیچاره کلافه شده بود و نمی دونست چیکار باید بکنه که نگین پرسید

-چی شده؟

-هیچی!همون دستوري که براي تو صادر شده رونوشتش براي من اومد!

هر دو یه لحظه همدیگه رو نگاه کردن و بعد رفتن رو یه مبل نشستن!کلافه و ناراحت!عمه خانمم رفت بغلشون که مهرداد گفت

-اینا منتظر بودن که ما دو تا با هم عروسی کنیم و بعد کینه هاي کهنه رو رو کنن!ما هام شدیم اسباب بازي تازه شون!

» نگین که کم مونده بود گریه ش بگیره به عمه خانم گفت «
عمه جون آخه چی شده باز؟

-والا قرار بود باباي مهرداد یه اپارتمان بده به مهرداد!نمی دونم چرا نداد؟باباي توام لج کرد و اونم جایی رو براتون نگرفت!هر چه من بهشون گفتم هیچکدوم گوش نکردن!


romangram.com | @romangram_com