#بوی_نا_پارت_234


یه مرتبه بلند گوي فرودگاه اعلام کرد که هواپیماي نکین اینا نشست.همه هجوم بردن جلو و سه ربع و یه ساعتی طول کشید تا بچه ها شاد و خوشحال از سالن ترانزیت اومدن بیرون .دیگه خوش امد گویی شروع شد!همه بغل شون می کردن و ماچ و بوسه و این چیزا!

» تو همین موقع حاج عباس گفت

-مهرداد بابا ! چمدونا رو بزار تو ماشبن زودتر بریم خونه که گفتم براتون ناهار حاضر کنن!

» حاج حسنم تند گفت «

-ابرام اقا بپر چمدوناي عروس خانم رو بذار تو ماشین که بریم برسیم به ناهار!

نگین یه نگاهی به مهرداد کرد و مهرداد یه نگاهی به نگین و هر دو دست به چمدون واستادن که حاج عباس دوباره گفت

-پسر جون چرا واستادي؟! مردم گشنه شونه!

» حاج حسنم تند گفت «

-دخترم چرا معطلی ! مردم ضعف کردن از گشنگی!

حالا نه مهرداد می تونه از جاش تکون بخوره نه نگین ! هر دو اون وسط موندن و نمی دونن چیکار کنن که لیلا خانم و سارا خانم یه نگاهی به همدیگه کردن و بعدش یواش خودشونو کشیدن کنار عمه خانم و لیلا خانم اروم در گوشش گفت

-حاج خانم دست مون به دامنتون ! الان شر راه می افته ! یه کاري بکنین!

» عمه خانم تند رفت جلو و گفت «

-با اجازه بزرگترا من می خواستم بچه ها بیان خونه ي من ! یعنی با خودم فکر کردم که وقتی بچه ها اومدن اول بریم یه رستوران ناهار بخوریم و بعد بچه ها رو من ببرم خونه ي خودم!

» اینا رو که عمه خانم گفت حاج عباس یه نگاهی به حاج حسن کردئ و بعد اروم گفت «

-شما اختیار دارین حاج خانم!

» حاج حسنم تند گفت «

-هر چی شما بفرمایین حاج خانم!

مهرداد و نگینم یه نفس راحت کشیدن و مهدي خان و ابرام اقا رفتن طرف چمدونا ورشون داشتن و همگی از فرودگاه اومدن بیرون که حاج عباس گفت

-بچه ها برین ماشین خودمون که زودتر حرکت کنیم!

romangram.com | @romangram_com