#بوی_نا_پارت_193
«دوباره نگین گفت«
-واي مهرداد اگه اون شب بخوان چلو کباب بدن من نمی ام!
-تو نیاي اصلا مسئله حله!دیگه اینا غذا به کسی نمی دن که!
-لوس نشو مهرداد !یه لگد دیگه می زنما!
-خیلی خب بابا خیلی خب!حاضر باش الان درستش می کنم!
-چه جوري؟!
-وقتی گفتم بگو هر غذایی خواستی بگو!
«بعد بلند طوریکه حاج عباس بشنوه گفت«
-چی می گی اخه دختر عمو؟!
«یه مرتبه همه ي سرها چرخید طرف مهرداد و نگین که مهرداد گفت«
-اقاجون نگین می خواد یه چیزي به شما بگه اما روش نمی شه!
«بعد برگشت طرف نگین گفت«
-نگین جون هر چی می خواي به عموت بگو!غریبه که نیس !عموته!
«تند حاج عباس گفت«
-چیه عریزم بگو!
«نگین خجالت کشید که مهرداد تند گفت«
-می گه اگه براي شام یکی دوتا بره ام باشه بدك نیس!
-باشه عزیزم!حاج اقا 200 تا ادم چند تا بره می خواد؟!
«حاج حسن صورتش رو خارونئ و گفت«
romangram.com | @romangram_com