#بوی_نا_پارت_191

-یعنی چی؟!

-فامیلا مگه یکی نیستن؟

-خب چرا!

-اخه شما هم شما براي عمه خانم نوشتین هم حاج اقا!

«حاج حسن م و حاج عباس یه نگاهی به مدیگه کردن و فهمیذن که بند رو اب دادن اما از اونجا که هردو اهل بخیه بودن زود دست پیش رو گرفتن و حاج عباس گفت«

-ا...!ببخشین حاج اقا !فکر کدم شما فرمودین بنده براي همشیره ها بنویسم!

-ا...!عجب اتفاقی !منم فکر کردم که شما فرمودین بنده براشون بنویسم!

«بعد هردو مثلا زدن زیر خنده و حاج عباس گفت«

-پس شما براي همشیره ها بنویسین و بنده براي اقوام دیگه!چطوره؟

-عالیه حاج اقا!بفرمایین!

«مهردادم اروم در گ.ش نگین گفت«

-این دو تا داداش مثل«لولک و بولک«ن!همون کارتونه بود که دو تا مرد توش بودن و هی خرابکاري می کردن؟!

«نگین دو باره خندید و یه چشم غره به مهرداد رفت!

خلا صه یه ساعت یه ساعت ونیمی طول کشید که اقوام مشترك کارتاشون نوشته شد و بقیه ي کارتها رو هم تقسیم کردن و هر کدوم یه مقدار برداشتن براي اقوام سارا خانم و لیلا خانم و دوستان نگین ومهردام چند تا براي دوستان خودشون برداشتن.

«بعد از نوشتن کارت نوبت رسید به شام نامزدي که حاج عباس گفت«

-شام نامزدي که کاري نداره!از من میشنفین باید سفارش بدین نایب!واسه همه یکی یه دست سلطانی بیارن!همه دوست دارن چلو کباب رو!می خورن دعامونم می کنن!

«اینو که گفت رنگ نگین پرید و یه نگاه به مهرداد کرد که حاج حسن گفت«

-چلو کباب سلطانی اونم از نایب خیلی عالیه ! حالا واسه خالی نبودن عریضه یه سیخ جوجه م روش!

-عالیه حاج اقا!دوغ م می گیم خودش بیاره!


romangram.com | @romangram_com