#بوی_نا_پارت_188

نگین،مهرداد.

«خوندن حاج عباس که تموم شد مهرداد روش رو کرد اون طرف و خندید!نگینم سرشو انداخت پایین و منتظر

اعتراضات بود!حاج عباس عینکش رو از چشمش برداشت و یه نگاهی به حاج حسن کرد و گفت«

-شما این متن رو دادین حاج اقا؟

-خیر!مگه شما ندادین؟!

-خیر!

«بعد یه نگاه دیگه به کارت کرد ویه مرتبه سارا خانم که اشکش رو پاك می کرد گفت«

-هر کی داده واقعا قشنگه!

«لیلا خانم گوشه ي چشمش رو از اشک پاك کرد وگفت«

-خیلی واقعا!

«حاج عباس و حاج حسن که اماده ي اعتراض بودن.کمی خودشونو جمع و جور کردن و حاج عباس گفت«

-بعله البته از نظر دستوري چندتایی اشتباه داره اما قشنگه!در واقع همون متنی که من دادم با یه خرده تغییر!

«حاج حسنم تند گفت«

-اتفاقا متنیم که من دادم همیت بود فقط اخر جمله هاش عوض شده!اونم احتمالا بخاطر درست در اومدن طول و عرض کارته!

«مهردادم که سعی میکرد جلو خنده اش رو بگیره گفت«

-این همون متن شماس تقریبا!فقط یارو گفت اگه بخواهیم عین اون متن رو چاپ کنیم یه خرده طول می کشه یه متن شکل متن شما رو که اماده کرده بود نشونمون داد وماهام که دیدیم تقریبا با هم یکی هستن سفارش دادیم!

«حاج عباس وحسن هردو گفتن«

-نه خوبه!مبارکه!

-اره خیلی خوبه!همونه دیگه!مبارکه ایشالا!


romangram.com | @romangram_com