#بوی_نا_پارت_152
-چشم!چشم!می گم ا!چقدر امروز قشنگ شدي!
-خب!
خب یعنی چی؟!
-یعنی بقیه ش!
-می گم چه لباساي قشنگی پوشیدي!
-از خودم تعریف کن نه از لباسم!
-باشه!باشه!چه انگشت سبابه ي قشنگی داري!
-مسخره می کنی!
نه به مرگ بابام !اخه تو به ادم وقت نمی دي که !می گم جون من بیا با هم دعوا نکنیم!
-اخه تو از اون حرفا می زنی منم ناراحت می شم!
-بابا شوخی بات کردم وگرنه من از خدامه که همین الان با تو بشینم سر سفره ي عقد !اگه من می دونستم که یه همچین دختر عموي نازي دارم تا حالا صد دفعه بابامو با عموم اشتی داده بودم !باوذ نمی کنی که من تو رو تا حالا 100 دفعه تو خوابم دیده بودم!شاید بتونم قسم بخورم که تقریبا خود خودت بودي!
-راست می گی؟!
-به جون خودت که از جون خودم بیشتر دوست دارم!
-خب من از این تعریفا می گم دیگه!
-الان برات می گم بازم!
«تو همین موقع حاج حسن از دور پیداش شد که نگین تند دستش رو از دست مهرداد کشید بیرون!مهردادم یه نگاه به حاج حسن که داشت تقویم رو نگاه می کرد انداخت واروم گفت«
-بیا!من اومدم گرم بشم باز بابات رسید!الان می اد می گه عمو جون مداد پاك کن داري ؟!فکر می کنه من لوازم تحریري وا کردم!بلند شو برو دو سه تا خودکار و کاغذ و این چیزا براش بیار که ولمون کنه!
«نگین خنده ش گرفته بود اما به زور خودش رو نگه داشت که حاج حسن اومد جلو هردو بلند شدن«
-می گم عمو جون وقتی اومدي حاج عباس پیغومی چیزي ندادن!
romangram.com | @romangram_com