#بوی_نا_پارت_146

-چشم خانم!

» مهرداد تند گفت «

-زحمت نکشین!

» بعد یه نگاه پر از عشق به نگین انداخت!یه لبخندم رو لب حاج حسن نشست و گفت «

-عمو جون کارخونه وضعش چه جوریه؟

-عالیه خان عمو جون اما بابام می گن نباید جلو کسی گفت!

-درست می گن حاج عباس آقا عمو جون!این رمز و راز کاسبیه!جلو هر کی صحبت می شه باید دوپهلو حرف بزنی!مثلا باید از یه طرف بگی که فلان قدر تولید داریم اما بعدش یه لبخند بزنی و بگی ولی همش ضرر می دیم!

-چشم خان عمو!

-راستی باید یه روز عصر که از کارخونه برگشتی،بیاي دنبال دختر عموت و یه سر برین خدمت حاج عمه خانم! » مهرداد یه مرتبه تو دلش یه جوري شد و گفت «

-من بیام دنبال نگین خانم؟

-آره عمو جون!هم اونجا برین هم جاهاي دیگه!مثلا سینما و این جور جاها!باید با اخلاق همدیگه آشنا بشین!این خیلی مهمه!

-دوتایی تنها بریم؟

-آره عمو جون!چه عیبی داره؟اولا که شماها با همدیگه پسر عمو دختر عمویین!بعدشم که شما دو تا از دیشب نامزد شدین!حالا به وقتش براتون یه جشن مفصل می گیریم!باید با حاج عباس آقا صحبت کنم و ترتیب کا رو بدیم!از این لحظه به بعدم،هر وقت می آي اینجا باید دست خالی بیاي!دیگه باید دور ورتون رو جمع و جور کنین!زندگی شوخی نیس عمو جون!درسته که خدارو شکر خدا رو شکر بابات وضع ش خوبه و منم همینطور اما بازم باید مراقب بود!چون مال من و اون نداره!

-چشم خان عمو جون!هر چی شما بگین!

-من برم ببینم سارا خانم چیکار می کنه!

» تا بلند شد و مهردادم جلوش بلند شد «

-بشین عمو جون!راحت باش!

» مهرداد نشست و وقتی حاج حسن رفت گفت «

-دختر عمو جون!


romangram.com | @romangram_com