#بوی_نا_پارت_143

-عمو جون اینجا راحت باش!خونه ي خودته!من الان بر می گردم!

بعد همونجور که بلند می شد به نگین یه اشاره کرد و چایی رو بهش نشون داد.بعدشم از سالن رفت بیرون،یه خرده بعد سارا خانم به هواي اینکه به آشپزخونه سر بزنه،بلند شد و رفت که نگین همونجور که سرش پایین بود گفت

-مرسی از چیزایی که برام آوردي!

-قابل شمارو نداره!خوب نیگاشون کن که باید برشون گردونم!

» نگین همونجور که دو تا حبه قند مینداخت تو چایی مهرداد گفت «

-باز لوس شدي؟

-چقدر قشنگ شدي شما امروز!

-مرسی!

» آروم چایی ش رو هم زد.مهرداد داشت نگاش می کرد که نگین گفت «

-برات شیرین ش کردم.بخور سرد نشه!

» مهرداد که خیلی از این کار نگین خوشش اومده بود،فنجون ش رو برداشت و گفت «

-این چایی خوردن داره!

» فنجون رو برداشت که حاج حسن اومد تو سالن و گفت «

-عمو جون سوییچ ماشین ت رو بده ابرام آقا بیاردش تو!

-بیرون باشه عمو جون!عیبی ندره!

-نه!بچه مچه ها خط ش میندازن!

بلند شد و ریموت و سوییچ رو داد به حاج حسن و دوباره نشست که زیور خانم یه سبد بزرگ میوه آورد و گذاشت رو میز.مهرداد همونجور که چاي ش رو می خورد به نگین م نگاه می کرد.نگین م آروم یه خیار برداشت و پوست کند و نمک زد و گذاشت جلو مهرداد و گفت

-چیکار کردي که تونستی امروز بیاي اینجا؟لیلا خانم صحبت کرد؟

-نه!همون موقع که با هم حرف می زدیم،بابام ترتیب کارو داد!


romangram.com | @romangram_com