#بوی_نا_پارت_136
«سارا خانم و نگین هر دو ماتم شده بودن بهش که سارا خانم گفت«
-اخه مرد چه فرقی داره؟!خب همه رو یه بارکی پوست می کنه و میذاره جلوش!
-فرق می کنه خانم !ادمیزاد همه چی به چشم شه!وقتی یه مرتبه یه چیز زیاد می بینه دل زده می شه!اما وقتی کم کم
پوست بکنی یه دونه یه دونه منتسرش گذاشتی!وقتی یه دفعه پوست بکنی کار به چشم طرف نمی اد!
-تو این چیزا رو از کجا می دونی حسن؟!
=حاج حسن اقا!این هزاز بار!
«نگین شروع کرد به خندیدن و گفت«
-اقاجون!این اطلاعات وسیع رو از کجا بدست اوردین؟!
-دختر جون ماها تو کار و کسب خودمون یه پا روان شناسیم !مشتري پاش رو میذاره تو حجره وما می فهمیم که چندمرده حلاجه!
-اقاجون اگه راست می گین بگین ببینم من الان به چی فکر می کنم؟!
«نگین نهایت سعی ش رو کرد که خودشو خونسرد نشون بده!
حتی مخصوصا لباس معولی پوشیده بود که گواه این مساله باشه هر چند که قبلش دوبار سر کمد رفته بود و نگاهی به همشون کرده بود!
حاج حسن نگاهی بهش کرد وبعد لبخند زذ وگفت«
-تو ده تا فکر تو کله ته الان!کدومش رو بگم؟
-هر کدوم اقاجون!
-حاج اقا!
-ببخشید حاج اقا!
-یکی اینکه الان داري فکر می کنی مهرداد با چه لباسی می اد! رسمی می اد اسپرت می اد ؟!چی با خودش می اره؟!رفتارش چه جوریه؟!چه جور ادمی هس؟!مسئولیت پذیره نیس؟!
خودتم چند بار تو فکر بودي که چی بپوشی اما با خودت لج کردي و اینا رو پوشیدي اما نزدیک اومدنش که میشه چه من می گفتم چه نمی گفتم لباستو عوض می کردي!یه دستی هم به موهات می کشیدي!
romangram.com | @romangram_com