#بوی_نا_پارت_134
-برو بچه جون!برو!بیا اینم آدرس شون!
بعد یه کاغذ از تو جیب ش دراورد و داد به مهرداد!آقا مهردادم از همه خداحافظی کرد و با سلام و صلوات حرکت کرد طرف خونه ي عموش اینا!از اون طرف نگین سر ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد و اونم حموم کرد و لباس پوشید و رفت پایین.حاج حسن و سارا خانم تو تراس نشسته بودن و تازه صبحونه شون تموم شده بود که حاج حسن یه نگاهی به نگین کرد و گفت
-لباسات رو اماده کردي بپوشی؟
-لباسام؟پوشیدم دیگه آقا جون!
-اینا؟!
-بعله دیگه!
-اون وقت میگه من مدیرم و مدیریت دارم!بچه جون!جلسه ي اول تو زندگی دختر مثل کنکوره!قبول شدي دیگه تمومه!بپر برو یه لباس شیک و قشنگ آماده کن که بپوشی!
» نگین یه نگاه به باباش کرد و بعد گفت «
-چشم آقا جون!
-موهاتم یه دستی بکش!همینجوري ول شون نده دورت!
-آخه اقا جون!
-حرف همینه که من می گم!
-چشم!
-وقتی م پسر عموت اومد ده دقیقه یه ربع بعد بیا جلو!
-چشم!
-وقتی م اومدي،پنج شیش قدم بیا تو سالن و تا مهرداد جلوت بلند شد و یه ببخشین بگو و زود برگرد.بعد پنج دقیقه بیرون صبر کن و دوباره بیا!
» نگین همینجوري مات شده بود به حاج حسن که سارا خانم گفت «
-براي چی؟!
-اینه که من می گم!شماها فقط گوش کنین!
romangram.com | @romangram_com