#بوی_نا_پارت_130

-گفتم!همون اول که دیدمت!

» یه سکوت معنی دار و بعدش تلفن آ قطع شد و مهرداد اومد پایین که حاج عباس بهش گفت «

-فردا میري تجریش جواهر فروشی حاج آقا محرم!چند تا سرویس بهت نشون می ده!اونکه قشنگتره وردار بده کادو

کنه!

-براي کی آقاجون؟

-آقاجون و درد!

-ببخشین حاج آقا!

-براي دختر عموت!

-یعنی فردا برم اونجا؟

-آره!لباس مرتب بپوش!عموت به این چیزا خیلی اهمیت می ده!رفتی و می ري دستش رو ماچ می کنی!بعد سرویس رو می ذاري رو میز!به نگین نمی دي آ!

-پس به کی بدم؟!

-سرویس که مال نگینه!اما جلو عموت بهش نده!رعایت احترام واجبه!

-چشم آقاجون!

-مرض!

» از اون طرف حاج حسن به سارا خانم گفت «

-خانم!فردا ظهر مهمون داریم.

-کی؟!

-مهرداد!

-تو از کجا می دونی؟


romangram.com | @romangram_com