#بوی_نا_پارت_126

-اون دفتر تلفن رو بده!

» پري رفت دفتر تلفن رو آورد و داد به حاج عباس که اونم یه شماره از توش پیدا کرد و گرفت و یه لحظه بعد گفت «

-حاج آقا سلام علیکم!احوال شما؟

-مزاحم تون شدم!

-ممنون!غرض از مزاحمت،می خواستم بدونم بچه ها براي فردا صبح دم دست تون هستن؟

-عرضم به خدمتت تون که امر خیري یه!یه سه چهار تا سرویس می خواستم!

-قربان شما!فداي شما!خیلی ممنون!بعله!بعله!سنگین باشه!

-نه،یکی ش رو انتخاب می کنیم!

-همون مغازه ي بالا؟

-عالیه!فردا بنده زاده می آد خدمت تون!هر چی پسندید بدین ببره!بنده بازار خدمت می رسم!

-ممنون!سایه تون کم نشه!خداحافظ شما!

» بعد تلفن رو قطع کرد و گفت «

-پري!این پسره رو صدا کن!

» سارا خانم که تا اون موقع گوش می داد گفت «

-می خواي سرویس طلا براي نگین بخري؟

-سرویس جواهر!فردا باید مهرداد بره اونجا!

-مهرداد که از طلا جواهر چیزي سرش نمی شه!

-حاج آقا چیز بد به ما نمی ده!کو این پسره؟

!» تو همون موقع که سارا خانم به لیلا خانم زنگ زد،موبایل مهرداد م زنگ زد و مهرداد تند رفت بالا و جواب داد «


romangram.com | @romangram_com