#بغض_غزل_پارت_169

آرمان اشک چشمش رو پاك کرد و گفت : یه بار به دلت رجوع کن ببین اگر بفهمی ممکنه سهیل بخواد ازدواج کنه

چه حالی بهت دست می ده.

فکرش رو کردم راست می گفت اصلا طاقت نداشتم ، گفتم: دوام نمی یارم.

-پس دوستش داري!

-شاید.

سرش رو پایین انداخت و دیگر هیچ چیز نگفت.احساس کردم که وجود من اونجا مزاحم آرامش اوست.بلند شدم و

گیتارم و برداشتم و خواستم که برم اما او گفت:

-همیشه این قدر دیر می یاي و زود می ري؟!

متوجه ي منظورش نبودم و گفتم :مامان نگران می شه، خیلی دیر کردم.

بدون تعارف گفت : خیلی خوش آمدید سلام برسونید.

ممنون شما هم همین طور، خداحافظ.

وقتی می خواستم در رو ببندم دوباره صدایم کرد و آرام بدون این که نگاهم کنه گفت:

-مراقب خودت باش.

با گفتن ((چشم)) از خونه بیرون رفتم. در فاصله راه تا خونه به تمام حرف هاي آرمان فکر کردم، راست می گفت

آرش گناهی نداشت ، او هم مثل سهیل عسل رو دوست داشت. دقیق مثل این که در آن لحظه من سهیل رو دوست

داشتم ، حلقه ام رو بوسیدم و سرم و به شیشه زدم و چشمام و بستم تا به مقصد رسیدم.

فصل هفتم

روز کسل کننده اي بود، صبح اصلا دوست نداشتم از رختخواب بیرون بیام اما صداي داد و هوار نیما ، خواب رو از

سرم پروند.

-غزل پاشو دیگه دیرم شده.

romangram.com | @romangram_com