#بلو_پارت_434
«سحر با هول گفت:» یییه ارسلان، ارسلان بابا بزرگمم داره با بابام اینا میاد.
سحر و ارسلان کلا توی ماشین رفتم و رضا گفت:
-بیا بریم که از ساقدوشامون آبی گرم نمیشه.
تصمیم داشتیم فقط آتلیه بریم بعد کلی عکس وارد مجلس شدیم. بابا همچین محکم بغلم کرد و گریه میکرد که منم به گریه انداخت. مراسم عقدمون توی تراس بزرگ خونه که همه جاشو ارسلان وطاهر گل کاری کرده بودن برگزار شد، عاقد همون بار اولی که گفت:
-عرو خانم وکیلـ...
-بـــــــــــله.
عاقد-پدر بیامرز میزاشتی تا آخرش بخونم حداقل.
ارسلان-حاجی خیلی داداشمو دوست داره.
همه خندیدن و عاقد برای رضا خوند و رضا گفت:
-با اجازه ی باباجون و مادرجون که همه زندگی رو دوششون بود، با اجازه ی عمو صادق که عمو نه بلکه پدر بود بله.
همه کل کشیدن و آروم به رضا گفتم:
-رضا پاشو فرارا کنیم بریم ماه عسل.
«خندید و گفت:» الان آخه؟ تو نمیخوای برقصی؟ نمیخوای تو فیلم عروسیت باشی؟
romangram.com | @romangram_com