#بلو_پارت_422
«پرستار با غرغر گفت:» کاروان سراست، بیمارستان نیست که.
مادرجون-درد و بلات تو سر اسماعیل بخوره، تو اینطوری اون اونطوری چطوری دلش اومد؟ ما یه دختر داریم.
«رضا زیر لب گفت:» دارم براش وایستا.
کنارم نشست و در غذارو باز کرد و گفتم:
-کوبیده است؟
رضا-ساعت دوازده و نیم دیگه غذا جایی نداشت.
قاشقو پر کرد و جلوی دهنم نگه داشت و مادرجون گفت:
-خودمو کشتم یه لقمه نخورد...
-دهنم درد میکنه.
«رضا با غصه گفت:» پگاه جان سوپ جای نداشت، ببین کوچولو کوچولو بخور...
«با بغض گفتم:» من از صبح اینجام.
«آروم گفت:» نرفتم پی کارم که،رفتم حساب رسی کنم.
-وقتی من بیمارستانم!
romangram.com | @romangram_com