#بلو_پارت_243


رضا-عه! ارسلان قبول نیست جرزن.

«با ذوق گفتم:» بدو داداش....بدو روشو کم کن....بدو....

خودمم می دوییدم ولی اونا کجا و من کجا! بدنم جواب دوییدن نمیداد. اون شب تلخو برام شیرین کردن. بستنی خوردن که تموم شد رفتیم سانس آخر سینما. هردوشون خوابشون برد. یکشون سمت راستم خوابیده بود و یکشون سمت چپم. فیلم که تموم شد صداشون کردم و تازه فهمیدن که خوابشون برده. تا خونه رو دیگه پیاده برنگشتیم با اینکه زیاد هم دور نبود.

ارسلان با لباس روی کاناپه خوابید، رضا جاشو انداخت و من توی اتاقم روی تخت خوابیدم. رضا اومد دم در اتاقُ گفت:

-چیزی نمیخوای؟ اون پنجره رو یکم باز کن هوای کولر جریان داشته باشه گرفته نشه.

-داداشی؟

با نگاهش بهم فهموند که توجهش به حرفیه که میخوام بزنم، با یه حالی گفتم:

-من میفهمم چقدر برای زندگی که داغون کردم داری تلاش میکنی تا بسازمش، نمیدونم چطوری باید بگم "مرسی"! نمیدونم چیکار کنم ولی قول میدم خطا نرم حتی اگر مسیری که تو نشونم میدی برام مسخره باشه و خلاف علایقم باشه.

«لبخندی زد و گفت:»همینو میخوام، شب بخیر.

«زیرلب گفتم:»کچل دوست داشتنی اَه

خوابیدم، راحت تر از هر شب ، بر خلاف غضه و دردی که داشتم ولی حالم خوب بود. امشب از پارت دوم خیلی بهم چسبید و حس کردم منم دارم زندگی میکنم.

خواب بودم، صدایی شبیه تق تق هر دو دقیقه یه بار میومد. انقدر تکرارا شده بود که روی مغزم رفته بود...صدای چی بود؟!!!! بلند شدم نشستم و به دوروبرم نگاه کردم. خدایا صدای چیه؟ رفتم توی هال دیدم پسرا خوابن. برگشتم توی اتاقم دراز کشیدم دوباره صدا اومد.

فهمیدم از بیرونه، پنجره رو سریع باز کردم. پنجره نه حفاظ داشت نه توری. دیدم یکی از لوله ی گاز پنجره آویزونه یکی هم از پایین.

romangram.com | @romangram_com