#بلو_پارت_241
-یه ساعت مربعی داشت، زنجیر کوبیده شده داشت، موهای جلوی سرش کم پشت بود، دستامو بسته بودن بالای سرم سرشو نزدیک دستم کرد، موهاشو کشیدم، ولی حتی اون موقع هم داد نزد، فقط نفس های عصبی می کشید.
رضا-یعنی لال بوده؟
-نه تلفن همراه داشت. لال که تلفن همراه نداره که هی هم زنگ بخوره.
اول به رضا بعد به ارسلان نگاه کردم و گفتم:
-صداش....صدای زنگ گوشیش روی مغزم بود، صدای یه موزیک بود، اون آهنگ شادمهر که میگه....میگه....باید تورو پیدا کنم.... هی میخوند...هی میخوند.... از این آهنگ متنفرم....
گریه هام انقدر بلند شد که باز دستمو گرفتن و ارسلان دست روی شونه ام گذاشت. ساکت نمیشدم، بغل میخواستم. بهم این آغوشو نمیدادن. خودمو سمتش کشوندم و توی بغلش جا دادم. فهمیدم جا خورد ولی بعد دستاشو دورم حلقه کرد. چرا توی بغل ارسلان نرفتم؟ چون رضا همیشه حمایت میکنه!
تو بغل رضا که بودم یادم افتاد روی بدنش یه زائده داشت، دقیقا وسط سینه اش یه جوری که فکر میکردم انگار سه تا سینه داره! این بارزترین چیز بود. سریع سرمو از روی سینه ی رضا برداشتم و با عجله اشکامو پس زدم و گفتم:
-یه چیزی داشت، اینجـ....
به خودم نگاه کردم و بعد به رضا نگاه کردم. دستمو روی قفسه ی سینه ی رضا گذاشتم و ادامه دادم:
دقیقا اینجا، همین وسط یه چیز مثل توپ، یه توپ کوچیک.
ارسلان-مثلا چی بود؟!!!! یعنی سه تا.....
«با تعجب به رضا نگاه کرد و گفت:» حتما اشتباه میکنی!
-نه اشتباه نمیکنم.
romangram.com | @romangram_com