#بلو_پارت_235
ارسلان از تو آشپز خونه سرگاز گفت:
-حالا نری سرکار ما رو گشنه بذاری.
«با حرص گفتم:» ببین شده برم در خونه همسایه ها یه ظرف غذا بگیرم تورو گشنه نمیذارم چون مغز منو جای غذا می خوری.
ارسلان با خنده گفت:
-خوب می کنی، مغز تو مسمومیت میاره توش پر عکس و ژسته.
«به دو رو بر آشپز خونه نگاه کرد و گفت:»بکش بخوریم دیگه.
-کارد بخوره به شکمت فقط به فکر خوردنی.
ارسلان-رفتیم ملاقات بابات امروز.
«وا رفته گفتم:»پس چرا به من نگفتید؟
ارسلاننبا باباجون رفتیم، بعد چه توجیهی برای تو بیاریم.
با بغض گفتم:
-خب دلم تنگ شده.
ارسلان-بیا من بابات.
romangram.com | @romangram_com