#بلو_پارت_233


-بیا ببر خیالت راحت بشه باغیرت.

ارسلان_ برو بابا تورو بکشم اینجا "به شقیقه اش اشاره کرد" خلاص میشه لال میشه قلبم آروم میشه دیگه نمی ترکه مغزم نمی کشه پگاه نمی کشه، فکر اون صحنه ی چند هفته قبل داره منو روانی می کنه جرات ندارم به ما قبل اون صحنه فکر کنم می ترسم هم تورو بکشم هم خودمو، خاک تو سر من خاک تو سر من.

نه یکی نه دوتا همینطوری میزد تو سر و کله اش، بغض هم کرده بود صورتش هم قرمز آتشین شده بود از داد و حرصشم دهنش کف کرده بود، شونه هام از خجالت جمع شد، خودمم های های گریه می کردم، افسرده و پریشون همونجا کف آشپزخونه نشستم و گفتم:

-ببخشید... ببخشید...

رضا اومد مچ ارسلان گرفت پیچوند پشتش شوکه به رضا نگاه کردم، آروم با حرص و جدیت گفت:

-باغیرت، آدم رازشو هوار نمی زنه، آدم وقتی ناموسشو از لای دندون کفتار کشیده بیرون چوب برنمیداره تو سرش بزنه چون دیگه فرقی نداره بااون کفتاره اون لای دندوناش لهش می کرد تو با چوب دو سر نجستی که هم تو سر اون داری میزنی هم تو سر خودت؛ اسم اینا غیرت نیست بی عقلیِ، بیشعوریِ، بی معرفتیِ، پگاه بد کرده آره منکرش نیستم نتیجه اشم دیده از همه بدتر هم خودش دیده خودش چشیده تو دو روز دیگه فراموشت میشه اما اون همیشه خاطره اشو داره،

« ارسلان به من نگاه کرد و من محو و خیره با دهن باز به رضا نگاه می کردم.»

رضا-لازم نیست تنبیه بشه چون نتیجه کارش هرروز تنبیهش مینه اگر می خوای دین ادا کنی مثل آدم ادا کن؛ کمک کن از راهی که رفته برگرده کمک کن دیگه اشتباه نکنه ولی راهی که تو پیش گرفتی با آدمای که از صفر تا صد این بلا رو سر پگاه آوردن فرق نداری من خونه نگرفتم با تموم نداری و دست خالی که اینجا دوتامون انحصاری بزنیم تو سرش اونم با اتکت غیرت، اینجا رو گرفتم که نذاریم باز پگاه برگرده به پله اول اگر فکر می کنی نمی تونی کمکش کنی ، برگرد پیش مادر جون که غصه ی غصه داریشو می خوردی ولی پاتو اینجا نمی ذاری تا این بچه از جاش بلند شه من دین دارم نه به پگاه نه به عمو نه، در مقابل یه انسان به خدا دین دارم، دین منو هرکی خرابش کنه خرابش می کنم حتی تو که تموم زندگی منی.

ارسلان یه نیم نگاه به رضا انداخت و در حالی که بازو هاشو ماساژ می داد سر به زیر انداخت و از آشپز خونه با اخم بیرون رفت، رضا اومد طرفم دستشو سمتم دراز کرد ته دلم ازش ترسیدم واقعا وقتی جدی می شه انگار داخل رینگِ و می خواد مبارزه کنه .

دستمو دراز کردم، دستمو گرفت و از جا بلندم کرد و گفت:

-همه چیزو که نباید گفت یه چیزایی رو باید بهش فکر کرد، وقتی خانم این خونه ای و سرکار نمی ری یعنی چی ؟ یعنی بخشی از کارای روزمره رو بدوش بکشی چون ما زنده ایم داریم زندگی می کنیم. چی بلدی درست کنی؟

-غذا بلدم درست کنم.

رضا-خوبه.

romangram.com | @romangram_com