#بلو_پارت_231


هنوز جون دار نشده بودم بدنم ضعف داشت از جا بلند شدم به سر یخچال رفتم یه مقدار وسایل تو یخچال بود نمی تونستم به چیزی فکر کنم مغزم خسته بود در یخچالُ بستم تو هال همونجا دراز کشیدم، یعنی بعد اینهمه مدت می شه باز برگردم دانشگاه؟! بچه های دانشگاه میدونند که من پگاه هستم حتما کلی عکس یواشکی می گیرن یا تا حالا شایعه ساختن... اصلا نمی خوام بهش فکر کنم..

به تاتو های دستم باز نگاه کردم وقتی تاتو هارو می دیدم یه حس نفرت به تنم بهم دست می داد...

چشمامو بستم سعی کردم فکرمو منحرف کنم که خوابم برد، یه خواب آشفته میدیدم از اون خونه، چهره هاشون یادم نمی اومد هیکل و بدنشون کم و بیشی یادم بود اما چهره هاشون نه، یکیشون ... یکیشون وقتی میومد منو میزد اینو خوب یادمه... جیغ می زدم دهنمو چسب زدن اکثرا چشمامو میبستن و بیمار گونه بهم عارض می شدن، بیمار گونه! برای همین هیکلاشونو می تونستم تشخیص بدم چون می تونستم سنگینی و سبکی، چاقی و عضلانی بودن بدنشون یا لاغریشونو بفهمم، دستام بسته بود اما پاهام باز بودن...

از اینکه بیاد میاوردم متنفر بودم... کابوس هایی با مضمون تکرار گذشته شروع شده بود و این می تونست آزار دهنده ترین شکل ممکن ادامه زندگیم باشه.

-پگاه؟ پگاه؟

به زور خودمو از خواب بیدار کردم، ارسلان و رضا بالای سرم بودن به ساعت نگاه کردم سه بعداز ظهره نفس نفس می زدم، نفسامو کنترل کردم نمی خوام بگم که کابوس می دیدم.

ارسلان-خواب دیدی؟

-نه، نه.

ارسلان-دوساعته صدات می کنیم.

-فقط...فقط نمی تونستم از خوابی بیدار شم، کی اومدید؟

رضا-آّب میخوای؟

ارسلان-ناهار درست نکردی؟ خب ما گرسنه وتشنه تو این گرما اومدیم خونه چی بخریم؟ نون خالی؟ تو یعنی فکر نمی کنی باید ناهار درست کنی؟

هنوز تو حالت شوک بودم و به ارسلان نگاه می کردم و رضا گفت:

romangram.com | @romangram_com