#بلو_پارت_222


با اخم و حرص نگاش کردم و گفت:

-نه انگار بدت میاد، اگر بدت میاد به خودت بیا، دوره ی درمانت تموم شده، به فکر زندگی باش، زندگیتو از یه جایی بساز فارغ از پدر و مادر...

از جا بلند شد و رفت بیرون انگار سه چهار تا سیلی محکم به صورتم زده و برق از سرم پریده. به بوم و رنگ هام و وسایلم نگاه کردم و روی تخت دراز کشیدم و به حرفاش فکر کردم، اگر ارسلان و رضا ولم کنند من دیگه بی کس و کار می شم... راست می گه تا کی حوصله منه بدرد نخورُ دارن؟!! من خودم حالم از خودم بهم می خوره چه برسه به اونا!

از جا بلند شدم و تو اتاقم راه رفتم، باید... باید برگردم، ولی اینبار بی سروصدا زندگی کنم، از آدمای اون بیرون می ترسم، عوضی ها تو بهترین لباس ها قایم شدن بعضی هاشون انقدر با شخصیت و مهمند که نمی شه شناختشون! نمی خوام قربانی باشم، نمی خوام اصلا کسی منو بشناسه... حالم از کلمه ی "بلو" بهم می خوره، می خوام پگاه ربیعی خالی باشم نه پگاه بلویی که عوضی هایی مثل سینا برام نقشه بکشن... به تاتوهای روی دستم نگاه کردم دلم می خواد اینا رو پاک کنم، بال و شاخ و گل و جکُ جونور... حالم بهم می خوره از تنم.

از کبودی های کمرنگ زردی که باقی مونده ی زخما و کبودی های شدیدن. من همیشه توی این وضعیتم! چرا؟! چون خودمو درگیر این وضعیت می کنم درگیر جاهایی که وضعیتش ینی همین!

اولین روز تصمیم گرفتم بالاخره یه تصمیم درست گرفتم، تاحالا اینوری می رفتم حالا اونوری بی سرو صدا زندگی کردنُ امتحان کنم شاید دنبال چیزی که هستمو پیدا کنم ولی پگاه تو بچه ی یه قاتلی یه مال باخته یه خاعن زنی که بدجور خطا کرده، چطور ممکنه از بین لجن چیزی جز لجن بیرون بیاد؟! نمیدونم... ولی نمی خوام پگاه بلو باشم؛ نمی خوام دیگه مهمونی برم، استوری و لایو و پست و... بذارم، نمی خوام کسی منو بشناسه، حاشیه درست بشه ...

صبحی که خورشید طلوع کرد از مسؤل موسسه خواستم که تلفن بزنم... به رضا یا ارسلان؟ ارسلان هوار هوار می کنه به رضا زنگ بزن، زنگ زدم به رضا، خواب آلود جواب داد: بله؟ اتفاقی افتاده؟

-داداشی؟

«رضا یکه خورده گفت:»پگاه؟!!

«صدای شوکه بلند ارسلان اومد:»پگاهه؟؟!!!

-داداش میای دنبالم؟ نمی خوام دیگه بمونم.

«ارسلان با هول گفت:»چی شده؟ رگ مگ زده؟

«رضا خونسرد و آروم جواب داد:»الان راه میوفتم.

romangram.com | @romangram_com