#بلو_پارت_217
رضا اومد با عجله دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:
-داداشی؟ داداشی؟
«عین ابر بهارم اشک می ریختم، هق هق انگار منو یه فس زدن، ارسلان با تعجب گفت: بابا دهنشو سه در چهار باز کرده... ببند اَه. رضا به ارسلان با غیض نگاه کرد و آروم گفت:»بسه
ارسلان-انقدر دهنشو باز کرده الان ویروس میکروبا حمله می کنند بدتر از الان میشه.
رضا اومد جلو دستمو بگیره دستشو پس زدم و جلو لباسشو گرفتمو گفتم:
-این به این پرستاره میگه من...من دیوونه شدم مغزم سوخته، تو کجا رفته بودی اصلا...
ارسلان-لوس نبود که به آپشناش اضافه شد.
«رضا آروم گفت:»ارسلان، الان وقت این حرفا نیست شرایطو درک کن.
ارسلان با اخم از ناراحتی گفت:
-برای این خانمِ توضیح بده چیشده، من نمیتونم بگم به دهنم نمیاد.
رضا آرنجمو گرفت و به ارسلان گفت:
-یه لیوان آب بهش بده تا من بیام.
«رضا رو به پرستار گفت:»من براتون توضیح می دم یه لحظه تشریف بیارید.
romangram.com | @romangram_com