#بلو_پارت_212
رضا-معلوم نیست چه کوفتی بهش می دادن که اینطوری شده.
ارسلان-ببریم یه جا درمونگاهی، بیمارستانی.
رضا-بریم بگیم چی؟ این سمه باید از تنش بیرون بیاد.
ارسلان-با این وضعیت هی تب و لرز و غش و ضعف؟
رضا-خوب میشه اینطوری نمی مونه.
ارسلان-این روز خوششه رضا، هوار بزنه همسایه ها میفهمند.
رضا-مگه تو می دونی چی بهش زدن که از عوارضش می گی؟ممکنه یه مواد جدید باشه اصلا.
ارسلان-دِ واسه همین میگم ببریم یه بیمارستانی جایی.
رضا نفسی کشید، سرو ته اتاقو هی راه رفت و گفت:
-هی نمی شه از این جا بریم بیرون و برگردیم؛ خونه ی باباجون ته کوچه است، خونه ی پریا اینا وسط کوچه همسایه ها بفهمند تمومه.
ارسلان-نصف شب ببریمش؟ رضا این جون نداره نِی قلیونِ تشنج مشنج کنه کف کنه بخدا من که جلوتر سکته می کنم.
رضا یه نگاه به ارسلان کرد و چشم به من دوخت و گفت:
-می بریم، یه چیز ساده بیارم بخوره.
romangram.com | @romangram_com