#بلو_پارت_210
دستمو انداختم دور گردن رضا، تپش قلبش اونقدر زیاد بود که وقتی بهش چسبیده بودم می فهمیدم که آدرنالین خونش داره قلبشو می ترکونه. ملافه رو از دورم برداشت بلندم کرد وگفت:
_ الان می شورمت تمیز میشی، چیزی نیست.
_سَ...سَردمه.
«دندونام به هم میخورد، تنم می لرزید از سرما، تموم تنمو منقبض کرده بودم.»
رضا_ باشه، باشه... لعنت به من که حواسم نبود رفتی... لعنت به من...
شیر حموم اتاقو باز کرد و گفت:
_ پگاه همین جا بشین.
دستشو با لرزه دستم دو دستی گرفته بودم، یه آن مکث کرد و گفت:
-باشه... باشه یه دستی می شورمت...
مچاله شده روی صندلی پلاستیکی حموم نشسته بودم، عصبی بود، نمی دونم گریه می کرد یا چیزی شبیه این یا نه ولی حالش عادی نبود.، شامپو دوبار که افتاد زمین با عصبانیت بلندش کرد کوبید زمین، شونه هام پرید، تنم بیشتر لرزید، آب گرم رو تنم گرفت با لرزه گفتم:
_نمی ... نمی تونم... خودمو... خودمو نگه دارم.
رضا_ چی؟!! چیکار کنم؟ باشه... باشه تموم شد، یه کم تحمل کن تموم شد... واااای وااای لعنت به غروری که داشتم خدا، این چه امتحانیه؟! پگاه جان؟
«بلندتر گفت:»پگاهی، خودتو نگه دار داداشی...
romangram.com | @romangram_com