#بلو_پارت_205
افتاده بودم وسط اون خونهِ... بی جون تر شده بودم، یه کابوسی انگار تو سرم اکران می شد که می ترسوندم... خودمو جمع کرده بودم و می لرزیدم و می نالیدم، بدنم ضعف می رفت، کلافه بودم، از کلافگی سرمو به زمین می کوبیدم...ا ون چیزی که دورم بود و محکم خودمو دورش پیچیده بودم اما بازم می لرزید. پیشونیمو به زانوم چسبونده بودم و به پهلو خوابیده بودم... نمی دونم چقدر گذشت که صداشون اومد؛اول صدای ارسلان بود.
-رضا... رضا اینجاست... لعنتی... پگاه... پگاه...
«رضا صدام می کرد:»پگاه جان؟
می نالیدم، ارسلان عصبی گفت:
ارسلان-چی شده پگاه ؟ چیکارت کردن؟ بی وجودا چیکارت کردن؟
رضا-پاشو برو ببین لباسش کجاست.
دندونام به هم می خورد، چشمامو به زور باز کردم رضا رو دیدم گفتم:
-سَ...سَ...سَر...ددمه.
رضا-سردته؟
«بلندم کرد تو بغلش گرفت و گفت:» الان می برمت، الان می برمت...
موهامو پس زد بهش نگاه کردم، تنمو می دید... هی اخمش عمیق تر می شد، نفسای عصبیش بلند و بلند تر می شد. ارسلان از تو اتاق عربده زد، نمی دم سرشو کوبید، مشتشو کوبید، یه جاییشو می کوبید به در و دیوار و داد می زد و فحش می داد:
-کثافتا... عوضی ها، پیداتون می کنم، از بابام نیستم اگر پیداتون نکنم... می کشمتون می کشمتون...
«رضا با صدای دو رگه گفت:»ارسلان لباسشو بیار.
romangram.com | @romangram_com