#بلو_پارت_191
هوشیار-من دروغ نگفتم آقا، به سرش زده بود دیگه.
سینا روی مبل وسط سالن نشست و هوشیار به سمتش رفت ولی من همونجا موندم. هوشیار با خنده و هرهر و کرکر گفت:
-دیگه گوششو گرفتم و خدمتتون آوردم.
سینا-صبحُ ازت گرفته بودن؟
یعنی چی گوششو گرفتم آوردم؟ مگه داره آدم معامله میکنه؟ اینم کلا هیکلشو قهوه ای کرد گفت صبحو ازت گرفتن؟ دلم میخواد فرار کنم، دلم میخواد بازم فرار کنم، وای خدایا من چمه؟ کجا برم آخه؟!!! به اطراف نگاه کردم. بعضی سنگ ها به حدی قیمتی بودن که تو باکس جداگانه گذاشته بودن. شیطونه میگه یه سنگ بدزد بروها، با یه سنگ زندگی کن، زندگی بساز.
سینا بلند و شاکی گفت:
-مرتیکه تو فکر کردی من چهارصد میلیونُ به خاطر چشم و ابروی فامیل تو توی جوب میریزم؟
هوشیار-نه من نمیگم بگذر میگم...
برگشتم، یه حسی بهم میگفت برو، اینجا بدتر از همه جاست برو... تا قدم برداشتم همون غول اولیه مقابلم اومد، سینا از دور گفت:
-بیارش اینجا، طفلی جای بزرگ ندیده راهشو گم کرده.
«چی میگه مرتیکه؟ فکر کرده کیه؟ فکر کرده منو خرید کرده دیگه داره زر میزنه حرف نمیزنه! با عصبانیت گفتم:»
-چی میگی؟ چی میگی تو؟ جای بزرگ ندیده راهشو گم کرده؟ فکر کردی منو خریدی؟
«سینا به پشتی مبل تکیه داد و لبخندی زد و گفت:» میخرم.
romangram.com | @romangram_com