#بلو_پارت_176
«ارسلان وارفته گفت:» دِکی! داداش مارو!
«به رضا نگاه کردم و گفتم:» نمیخوام داستان بشه؛ داستان که میگی.
رضا-داستان بشه؛ اصلا میخوام ببینم کی جرئت داستان داره.
«ارسلان اومد تو درو بست و گفت:» داستان چیه؟
رضا-ارسلان تو برو خونه.
ارسلان یه ابروشو بالا داد و گفت:
-عمرا
جلوتر از ما توی اتاق رفت و رضا بهم اشاره کرد دنبالش برم. رفتم توی اتاق، یه اتاق نُه متری بود، یه تخت داشت و یه گلیم روی زمین انداخته بودن. ارسلان رفت یه گوشه چپید و یه بالشت زیر سرش گذاشت و گوشیشو دستش گرفت.
رضا-تو برو روی تخت بخواب.
-اونجا؟!!!!!
ارسلان-نه روی سر من.
«دهنمو باز کردم که جواب بدم رضا گفت:» ارسلان تو خسته نیستی؟
ارسلان-من امشب که دیگه خواب ندارم، بابا پریا مارو دیده الان میره بلوا میکنه.
romangram.com | @romangram_com