#بلو_پارت_167
-سی و ششم، کوچیکه.
رضا-الان بپوش اگر اندازه نبود میرم پس میدم.
رفتم به زور شلوارو پوشیدم ، حالا رضا هم هی پشت در دستشویی میگفت:
-اندازه هست؟ خوبه؟
-آره یعنی نه ولی عیب نداره؛ دکمه هاش بسته نمیشه.
رضا-ببرم پس بدم؟
«یه جوری گفت که قشنگ معلوم بود سختشه.»
-نه نمیخواد.
یه جین سرمه ای گرفته بود با تیشرت سفید، تیشرت اندازه ام بود اما شلوار اصلا! از دستشویی بیرون اومدم و نگاهی بهم کرد و گفت:
-خیلی تنگته!!!! انگار لاغر ترت کرده، حالا ولش کن.
-آره چون دیگه نمیتونم دربیارم، کمک میخوام، تو هم...
«یکم چشماشو با تعجب درشت کرد که گوشیش زنگ خورد و گفت:» ارسلان ول نمیکنه....الو؟
جدی به زمین نگاه میکرد، یه نیم نگاه بهم کرد و یکم ازم فاصله گرفت و یه چیز آروم به ارسلان گفت؛ چی میگفت؟ قدم برداشتم تا نزدیکش بشم، برگشت نگام کرد و گوشیُ پایین آورد و سویچو به سمتم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com