#بلو_پارت_160


رضا-رفتم کمکش.

«برگشتم هاج و واج نگاش کردم و گفت:» فکر کردم شاید منم جای اون بودم همین انتخابُ میکردم، مادرتو قضاوت نکردم، فکر کردم مادرتوئه، الان مستاصل یه گوشه ی خیابونِ و من باید به مادر پگاه کمک کنم.

«نگاهم توی صورت رضا وا رفت، ماشینو تو دنده گذاشت و آروم گفتم:» چی گفت؟

-از تو پرسید، فهمیدم اصلا باهم در ارتباط نیستید پی همه داستان های تو الکی بود!

-مرده اومد؟ مرده رو دیدی؟

«سری به معنای تایید تکون داد و زمزمه کردم:» زدیش؟

یه نیم نگاه بهم انداخت و جوابمو نداد.

-زدیش؟

رضا-برای چی بزنم؟

«با حرص گفتم:» چون با زن عموته.

رضا-زن عموی من خودش عقل داره، خدا داره، سرنوشت داره، انتخاب داره!

-داری شوخی میکنی؟

رضا-تو برای اینکه از دست عزیزترین آدمای زندگیت خلاص بشی داری میری مهمونی ای که خودتم دوست نداری، داری جایی میری که هزار بار ازش صدمه دیدی، داری خودتو به باد میدی که پول داشسته باشی خونه بگیری حتی شده بخاطرش خطا کنی و بدترین اتفاق رخ بده!

romangram.com | @romangram_com