#بلو_پارت_140
«طاهر آروم گفت:» الان باباجون ببینه تا صبح داستان داریما.
«با همون صدای آروم گفتم: اگه کرم داشته باشه چی؟
طاهر-بخور بره، بهتر از اینه که داستانُ از سر بگیره که آی باغ خان داداشم.... واویلا حاضرم سینه خیز تا تبریز برم اما شروع نکنه.
تا گیلاسو توی دهنم گذاشتم باباجون اینبار بلند داد زد:
-به حضرت عباس نوید تا قرون آخر پولشو از حقوقت کم میکنم.
گیلاس توی گلوم پرید و طاهر هم همینطور به پشتم میزد. مادرجون هم بلند شد اومد و یکی طاهر میزد یکی مادرجون.
شراره-ای وای باباجون! خیله خب مگه چیشده؟ فدای یه تار موش خوبه بلایی سرخودش نیومده.
مادرجون-آره بایرام خان، البته شکر بلایی سر خودش نیومده.
«بابا جون اول یه داد دیگه زد:» یکی آب بده به اون.
«بعد آروم تر ولی با عصبانیت گفت:» عالم و آدم از نیسان میترسن چون هیچیش نمیشه بعد نوید زده نصف ماشینو برده.
نوید-آخه مگه ماشینو دیدی؟ من میگم این کنار درش یکم تو رفته که بی رنگ رفیقم درمیاره. اصلا خودم حساب میکنم.
رضا برام آب آورد تا خواستم آبو بگیرم ارسلان اومد دم تراس و گفت:
-داداش یه لحظه میای؟
romangram.com | @romangram_com