#بلو_پارت_138


«همه یه آن سکوت کردن و باباجون در حالی که خیار پوست میکند گفت:»

0این اوس تقی هم اینطوریه دیدی اون روز طاهر؟ باز خودشو جلوی سگ میزاشتی درمیرفت به بار بادنجون محلی من میگه...

«طاهر دقیقا بغل من که توی چهارچوب در ایستاده بودم روی مبل تک نفره نشسته بود، دستی به صورتش کشید و گفت:» ای بابا بابای مارو.

«شراره با حرص وسط حرف باباجون پرید و گفت:» باباجون جای تایید حرفش...

نوید-مامان برای چی بارش میکنی این که تقصیر نداره.

«یکه خورده به نوید نگاه کردم، شخصیت منزجر کننده ای برای من داشت. با اینکه صورت خیلی جذابی داشت! موهای پرپشت خرمایی روشن، پیشونی کوتاه و ابروهای نه زیاد پهن با چشمای سبز عسلی. مژه ها پرپشت. بینیش پهن اما کوچیک بود. لبشم یکم پهن بود و چونه اش هم گرد و پوست سبزه و برنزه داشت. قد قواره اش هم برعکس ارسلان خوب بود. نوید سربلند کرد نگام کرد. بی اختیار یاد گریه می افتادم. من از گریه متنفر بودم و میترسیدم.»

سیبی که توی دستش بودو پوست میکندو توی پیش دستیش گذاشت و گفت:

-آدم ادبو از بزرگترش یاد میگیره، عمو که همش سرکار بوده.

«شونه ای بالا داد و سری به طرفین تکون داد. شراره سرشو به معنای تایید تکون داد و دست روی زانوی نوید گذاشت. با حرص به نوید نگاه کردم و گفتم:»

-خب آره، پس اینطوری خودتو توجیه میکنی.

باباجون تند تند و با لحن مثلا خشن گفت:

-بگو نوید بگو نوبت توئه، انگار نه انگار چهارتا بزرگتر اینجا نشستن، اسماعیلم که انگار کم توی حجره میوه میخوره انقدر دهنش پره نمیتونه «با یه داد کوتاه گفت:» بگه نوید خفه شو.

نوید-فقط من باید دهنمو ببندم؟

romangram.com | @romangram_com