#بلو_پارت_119


مادرجون-ارسلان الان قلبم میگیره ها.

-تو غیرتتو بزار پای پریا جونت که واسش شکم مارو سفره میکنی.

ارسلان از پشت مامان جون که خودشو حائل کرده بود تا ارسلان جلوتر نیاد گفت:

-پریا رو چیکار داری من دارم میگم تـــو، نفهم تـــو ناموس منی، آبجی منی، بچه ی این خونه ای، پریا ننه باباش هنوز بالاسرشن، ماییم که ننه بابا نداریم. انقدر حرف مردمو به جون ما ننداز، انقدر آبرو شرف خودتو زیر سوال نبر که رومون نشه سرمونو توی محل بلند کنیم. خودتو شبیه جنا درست میکنی عکس میگیری لایک بگیری؟ الان لایکات اومدن کمکت جز اینکه به نامردا فهموندی میتونید به من دست درازی کنید جنس رایگانه...

«لنگه ی دیگه دمپاییُ برداشتم و همزمان جیغ زدم که خورد توی شونه ی مادرجون.

مادرجون-وای وای آی شونه ام آی...

«من و ارسلان با هول گفتیم:» مادرجون؟ مادرجون چیشد؟

ارسلان شونه ی مادرجونو ماساژ داد و من با شرمندگی گفتم:

-مادرجون ببخشید، مادر؟ مادرجون...

ارسلان با چشم و ابرو اشاره کرد "بیا برو". منم نگاه ازش گرفتم و صورت مادرجونو بوسیدمو با بغض گفتم:

-الهی پگاه بمیره، دستم بشکنه که دمپایی به تو خورد.

«مادرجون با ناله گفت:» خدا نکنه، خوبم خوبم، ارسلان بیا برو، خوبم نمیخواد بمالی.

«ارسلان سویچو از توی جیبش درآورد و روی مبل انداخت و رفت. بلند شدم همونطوری لی لی کنان رفتم سویچمو برداشتم و مادرجون گفت:»

romangram.com | @romangram_com