#بی_تو_مگه_میشه_پارت_194

ارسلان بهش قول داد ببره و توی یه باشگاه خوب ثبت نامش کنه...تو این یه ماهی که از اولتیماتوم ارسلان گذشته بود آروین اونقد تلاش کرد تا بالاخره تونست هم معلمش و هم مارو راضی کنه...
ارسلان اخر شب گفت که اخر هفته هر سه تامون با هم بریم خارج از شهر...
برای همین فورا زنگ زد به یه آژانس و یه ویلا.تو باغ بهادران کرایه کرد.
چهارشنبه راه افتادیم و رفتیم..تو راه ثری زنگ زد و گفت جواب مثبت داده و انشاءا...هفته بعد نامزدیه...و بهم اولتیماتوم داد که صددرصد باشم و بهونه نیارم....
بالاخره رسیدیم.. اونجا اونقد باصفا بود که دلم نمیخواست دل بکنم...حتی توی شبم زیباییش پیدا بود.
چون شب رسیدیم ماشینو پارک کردیم و رفتیم تا بخوابیم...منو ارسلان رفتیم توی یه اتاق و آروینم فرستادیم تو اتاق بغلیمون...
ارسلان که از همون موقع ورودمون تیشرتشو دراورد و باهمون شلوار ورزشی که تو راه پوشیده بود دراز شد رو تخت...
منم مانتومو دراوردم... زیر مانتوم فقط لباس زیرم تنم بود..بیخیال گشتن توی چمدون شدم وچراغو خاموش کردم و شلوارمو از پام دراوردم و بالباس زیر رفتم زیر پتو..
اینجوری خوابیدنم بد نیست..دست ارسلان از پشت دور شکمم قفل شد ....
ی

با سروصدای آروین از خواب بیدار شدم...یه نگاه به ساعت کردم..اوه یازدهه...مثلا اومدیم اینجا گشت و گذار...همش خوابم من که...
دست و صورتمو شستم و رفتم تو اشپزخونه...
ارسلان و اروین مشغول خوردن اش بودن...
- سلام...
- سلام عزیزم...ساعت خواب...بیا ببین چه اشی برات اوردم بخوری...
سریع یه کاسه برداشتم و برای خودم اش ریختم...اولین قاشقو که گذاشتم تو دهنم چشمامو بستم و طعم خوش آش رو حس کردم...
تو اون لحظه هیچ چیزی به اندازه آش نمیتونست خوشحالم کنه...هرچی بیشتر میخوردم معدم تحریک میشد که بازم بخورم..با دیدن ظرف خالی بادم خالی شد...
با کلافگی ارسلانو صدا کردم...صدای جیغ و داد آروین بود...میدونستم مثل همیشه دارن کشتی میگیرن...

romangram.com | @romangram_com