#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_102
یدفعه بغضم ترکید با صداگریه میکردم کشیدم توبغلش سرموتوسینش پنهون کرد وبازوهای قویش هیکل ظریفمو احاطه کرد..
یه دل سیرتوبغلش اشک ریختم وقتی از گریه سیرشدم سرمواورد بالا ..
دستشو گذاشت زیرچونم وگفت: اون مهربون بود اون خوشگل بود اون پاک ومعصوم بود ولی...
هرچی بود هیچ وقت به پای نمیرسید ...
ازحرفش جاخوردم ..
ارتان: اره اره بایدم تعجب کنی پروا دیگه نمیتونم این احساسو توقلبم مخفی کنم ودم نزنم به خدا خیلی سخته عاشق شی اما نتونی نتونی بگی از احساست نتونی به معشوقت ابراز علاقه کنی ..
من بعداز آنا عاشق هیچ بنی بشری نشدم هیچ دختری دلمونبردتااینکه اون روز تو دانشگاه تورو دیدم دلموباختم تویه نگاه باورت میشه؟
تویکی دیگه ودوس داشتی اینومیدونستم ولی خب کاره دله به خدا احساس من پاک بود وهس ..
یه شبایی از خودم متنفرمیشدکه دوست دارم انقدبه خدا التماس میکردم فکرتوازسرم بیرون کنه نمیشد به ولله نمیشد من میدونم هیچ وقت تومنوقبول نمیکنی دوستم نخواهی داشت ولی باورکن دیگع نمیتونستم بیش از این دووم بیارم پروا نمیتونستم...
بعداز دیدن اون عکس فهمیدم ارتان منومی خوادولی باورم نمیشد تااین حد....
سردرگم بودم حالم خراب بود خیلی زیاد....
نمیتونستم حرفاشو حضم کنم نمیشد..
بلندشدم برم دستموگرفت والتماس گونانه گفت: پرواااا بذار بذار زندگیتوعوض کنم توهم نیاز داری یه پناه گاه داشته باشی یکی کنارت باشه به خدا عاشقت میکنم کمکت میکنم رادانو فراموش کنی قول میدم تااخرش کنارت بمونم فقط تنهام نذار پسم نزن خواهش میکنم پروا من طاقت یه شکست دیگه روندارم پروا تودیگه قلبه بیچارمونشکون به خدا میمیرم پروا قلب من خیلی بی قرارته ...
اگه بیشتر میموندم مطمنن کاری دست خودموخودش میدادم پس سری ازاونجا زدم بیرون بادو به طرف ویلا رفتم...
سری رفتم تواتاق همه شوکه ازحرکات من در اتاقو قفل کردم خودموانداختم روتخت انقدگریه کردم که نفسم بالا نمیومدنمیدونم چقدگذشت که ازگریه خوابم برد....
فصل چهل وچهارم: باسردرد بدی بیدارشدم بدجور سردردشدیدی داشتم سرمم گیج میرفت تلوتلوکنان رفتم پایین همه جا تاریک بود نمیدونم ساعت چندبود ولی فکنم دیروقت بود که همه جاانقدسوت وکورخاموشه شایدم بیرونن اه اصن وللش..
دریخچال وبازکردم برای خودم کمی اب ریختم وخوردم بطری اب وبرداشتم خالیش کردم روسرم حس میکردم داره از همه وجودم گرما میزنه بیرون یه لحظه حس کردم صدای پای کسی روشنیدم انقداونجا تاریک ووحشت ناک بود که میترسیدم حتی برگردم سرمواروم برگردوندم بادیدن اینکه کسی پشت سرمه جیغ خفیفی زدم وبطری ولیوان افتادن خوردشدن خودمم دومتر پریدم عقب قلبم تندتندمیزدونفسم بالانمیومد...
: توووووووکییییی هستیییییی؟؟؟؟؟
لب گشودوگفت: پروا منم ارتان ببخشیدترسوندمت
نفسی از سراسودگی کشیدم من گفتم حتما یا دزده یاجنه ...
هرچنداین بشراز جن ودزدم بدتره ..
: چرا اینطوری اومدی داشتم سکته میکردم اه
دستاموروشقیقه هام گذاشتم وفشار خفیفی اوردم بشون سرخورد روزمین نشستم..
ارتان: پروا بابا به خدا من که ازعمداینکارونکردم...
پروا؟؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com