#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_550


آسمان با صدا نفسش را بیرون داد

- ولی ما با هم قرار داشتیم

- من هنوز سر قرارمون هستم

- اینطوری ؟

- اون پیرمرد خبر نداشت ، روی ما حساب کرده ، برای آخرین بار این کار رو انجام می دیم

- ولی من این کار رو انجام نمی دم

- چرا ؟

ناگهان صدای آسمان بلند شد

- چرا ؟ واقعا می پرسی چرا ؟

بهرام از صدای او تعجب کرد ، با اخم و صدای عصبی پرسید :

- چرا داد می زنی ؟

آسمان همانطور با فریاد جواب داد

- داد نزنم ، دارم دیوونه می شم


romangram.com | @romangram_com