#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_548


- باشه

هر دو بطرف دیگران رفتند ، بهرام رو به پدرش کرد

- بابا رئیسمون زنگ زده باید بریم

پدر با کنجکاوی پرسید :

- شما یه جا کار می کنید ؟

- بله دیگه اونجا آشنا شدیم

مادر با کنجکاوی پرسید :

- شب میاین ؟

- نمی دونم فکر کنم یه ماموریت داره ، شاید نشه بیایم

آسمان با چشمانی عصبی به او نگاه کرد ، بهرام به او چشم غره ای رفت :

- برو آماده شو

آسمان بطرف اتاق بهرام رفت ، بهرام بعد از بیرون آمدن او رفت ، آماده شد ، بهرام کت وشلوار روز پیش را برتن کرده بود ، هر دو با بدرقه خانواده بیرون رفتند .

درب آپارتمان آسمان باز شد ، چراغها یک به یک روشن شدند ، آسمان عصبانی پا به درون گذاشت ، از شدت خشم سرخ شده بود ، با عصبانیت کیف دستیش را روی مبل پرت کرد ، بطرف بهرام که پشت سرش مشغول بیرون کشیدن کتش بود چرخید ، با خشم به او چشم دوخت ، بهرام متعجب پرسید :


romangram.com | @romangram_com