#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_536
با هم بلند شدند ، داخل سالن رفتند ، گلاره یک دست از لباسهای راحتی خودش که بلوز و دامن سفید رنگی بود به او داد ، بیشتر از 2 ساعت گذشت بود ، که صدای درب خانه آمد ، بعد از چند لحظه صدای بهرام در خانه پیچید
- مامان من اومدم
چشمان مادر پر از اشک شد ، با خوشحالی به او نگاه کرد
- خوش اومدی عزیزم
- یه لیوان آب مامان
به دنبال مادر راه افتاد ، بطرف یخچال رفت ، یک لیوان آب با لبخند و تشکر از او گرفت ، بطرف آسمان چرخید ، با لبخند به او نگاه کرد آسمان پرسید :
- پس بهروز کو ؟
بهرام رو به گلاره کرد و گفت :
- تو نمی خوای پسرت رو ببینی؟ تو حیاطه
- الان می رم
بهرام رو به مادر کرد و با لبخندی موزیانه گفت :
- شما هم برین ببینید
- آره عزیزم منم می خواستم برم
romangram.com | @romangram_com