#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_492


- بیا معجزه ی من

آسمان از اینکه بهرام در چنین شرایطی هم به او فکر می کرد ، غرق شادی شد ، لبخند زد و با گامهای بلند خودش را به او رساند ، دستش را در دست او گذاشت ، بهرام می خواست داخل برود ، که آسمان یک دستمال کاغذی بطرف او گرفت ، بهرام با لبخند دستمال را از او گرفت ، به داخل رفتند ، پدر درب را باز کرد ، داخل رفت ، اندو هم به دنبالش ، بهرام به خانه نگاه می کرد که تغییر زیادی نکرده بود ، پدر به او زل زده بود ، بهرام با چشم به جستجو مادرش پرداخت ، ولی نمی دید

تا اینکه صدای مرد جوانی آمد

- بابا کی بود ؟

و از اتاق بیرون آمد ، با دیدن بهرام شوک زده سرپا ایستاد ، بهرام به قد و بالای او نگاه می کرد ، لبخند مهربانی زد ، کامران با هیجان فریاد کشید

- داداش

بطرف او هجوم آورد ، او را محکم در آغوش کشید ، بهرام اشکی از چشمانش چکید ، کامران را با محبت به خود فشار می داد ، از هم جدا شدند ، چشمان هر دو خیس بود ، کامران با چشمانی پر از تعجب به پدرش نگاه کرد ، او را خوشحال دید ، لبخندی زد ، با صدای هیجان زده گفت :

- خوش اومدی داداش

باز بطرف بهرام رفت که او را در آغوش بکشد ولی پدر با بی حوصلگی دست بر شانه او گذاشت او را جدا کرد

- بس کن

بهرام را به داخل برد ، آسمان هم به دنبالش ، بهرام آرام پرسید :

- مامان کجاست ؟

کامران با لبخند گفت :


romangram.com | @romangram_com