#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_489

آسمان با غم به او نگاه می کرد ، دستش را روی سینه او گذاشت ، با صدای آرام پرسید :

- چرا باز نمی ری ؟

- من چهار سال پیش چندین بار امتحان کردم ، ولی هر بار بابام نذاشت ، راهم نداد

- یه بار دیگه ؟

- می ترسم ، می ترسم که باز بابا راهم نده

باز به درب بسته خانه نگاه کرد ، آسمان می خواست او را امیدوار کند ، پس تلاش کرد با صدای امیدوارگفت :

- ولی ...

که بهرام با صدای غمناک وسط حرف او پرید

- من نه سال پیش از خونه م بیرون اومدم و تا حالا اجازه داخل شدن ندارم ، باور کن بعضی مواقعه از غصه دوری خانواده ام دیوونه می شم

آسمان از ان همه غم در صدای او دلش شکست ، می توانست به راحتی دلتنگی او را درک می کرد ، بهرام به او نگاه کرد ، آسمان با چشمای پر از عشق و امید به او نگاه کرد ،

- یه بار دیگه بیای ، درست میشه

بهرام با درد سرش را تکان داد

- من می ترسم ، اگر اینبار بابا راهم نده ، نابود میشم

- من مطمئن م بابا الان منتظرته

romangram.com | @romangram_com