#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_475
آسمان مظلومانه جواب داد
- آخه تو حتی برای من حلقه نامزدی نخریدی
بهرام لبخند مهربانی زد
- شرمنده ام ببخش فردا می ریم می خریم ، چه کنم تقصیره تو بود ، غافلگیرم کردی
آسمان متعجب پرسید :
- من ؟
- بله اینقدر خوشگل شده بودی ، نمی دونستم دارم چه کار می کنم
آسمان بلند خندید ، بهرام به او چشم غره می رفت ولی لبانش خندان بود .
بهرام با یک ظرف بزرگ پر از چیپس و یک ظرف بزرگ بستنی کنار میز روبروی کاناپه ایستاد ، انها را روی میز گذاشت ، بطرف تلویویزن رفت ، یک فیلم در دی وی دی پلیر گذاشت ، بطرف کاناپه رفت ، روی آن نشست ، آسمان کنارش نشست و یک ظرف بزرگ از میوه های قاچ شده را روی میز گذاشت ، بهرام به آسمان نگاه کرد
- الان یه فیلم عالی نگاه می کنیم
- خوبه
هر دو به تلویویزن چشم دوختند ،
بیست دقیقه از فیلم گذشته بود که آسمان حوصله اش از آن همه صحنه های اکشن و کشتار و تیر و تفنگ سر رفت ، کمی بطرف بهرام چرخید ، او را محو فیلم دید ، دست راست او را میان دستانش گرفت ، بهرام بطرفش چرخید ، لبخندی به او زد ، دوباره به تلویویزن زل زد ، آسمان کف ، دستش را روی کف دست او گذاشت ، با دست او باز میکرد ، بهرام بعد از چند دقیقه بطرف او چرخید و پرسید :
- حوصله ات سر رفته ؟
romangram.com | @romangram_com