#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_470


آسمان بلند بلند گریه کرد ، بهرام پشت گردن او را نوازش می کرد و با دست دیگرش او رابه خود فشار می داد ، بعد از چند دقیقه آسمان کم کم آرام شد ، سرش را آرام بلند کرد ، با چشمانی سرخ و خجالت زده به چشمان پر از عشق و غم او نگاه کرد

- ببخش اذیتت کردم

بهرام سرش را تکان داد ، و با غم او گفت :

- باید بریم دیدن مامانت

آسمان با لبخند تلخی گفت :

- فردا خوبه ؟

- آره

- بعد بریم خونه خاله سمانه ؟

- بریم

آسمان با چشمانی غمگین به او نگاه می کرد ، بهرام با صدای آرام به او گفت :

- تو باید یه قولی به من بدی

- چه قولی ؟

- هر وقت خواستی گریه کنی ، پیش من این کار رو انجام بدی ، باید کنارت باشم


romangram.com | @romangram_com