#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_460


از ساعت 6 ظهر گذشته بود ، بهرام نگاهی به پنت هوس زیبایش انداخت و از مرتب بوده همه چه مطمئن شد ، روبروی اینه ایستاد و نگاهی به خودش کرد ، با بلوز و شلوار براق سیاهش جذابتر از همیشه بود ، یقه هفت باز بلوز تا روی سینه اش بود ، موهایش را مرتب کرد ، با نگاه شادی به گوشی موبایل آنرا برداشت ، لمس کرد بعد از چند بوق صدای شاد آسمان در آن پیچید

- سلام

بهرام با لبخند پهنی جواب داد

- سلام عزیز دلم

- خوبی سرورم

- عالی

آسمان منتظر بود که بهرام علت تماسش را بگوید و او با صدای شاد پرسید :

- نمیای خونمون رو ببینی ؟

صدای آسمان متعجب به گوش رسید :

- خونمون ؟!

بهرام خندید

- مگه این نیست که وقتی یه دختر ازدواج می کنه به خونه شوهرش می ره ؟

آسمان با صدای شادی جواب داد


romangram.com | @romangram_com