#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_457
- ولی ؟
- بعدش از اینکه برای من غیرت نشون دادی خوشم اومد
- باور کن نتونستم خودمو کنترل کنم ، منو بخشیدی ؟
آسمان تنها سرش را به نشانه تائید تکان داد ، بهرام نفس بلندی کشید ، آرام با دست راست پشت گردن او را گرفت ، صورتش را بیشتر به صورت او نزدیک کرد ، آسمان دستانش را روی سینه او گذاشت ، او آرام با صدای پر از عشق به او گفت :
- این چند روز که از تو دور بودم خیلی فکر کردم ، تو توی این مدت به من کمک کرده بودی تا غم دوری از خانواده ام رو خیلی راحتتر از قبل تحمل کنم حالا دیگه کنار تو احساس تنهای نمی کنم ، تو منو نجات دادی
آسمان با چشمانی پر از اشک لبخند شیرینی زد
- تو هم همینطور هستی برای من ، من کنار تو احساس امنیت می کنم
بهرام با عشق به چشمان درخشان او زل زد ، سرش را جلو برد ، پیشانیش را به پیشانی او تکیه داد ، آسمان احساس کرد الان است که قلبش از شدت طپش از سینه اش بیرون بزند ، بهرام زمزمه وار با صدای پر از عشق به او گفت :
- عاشقتم
آسمان دستش را روی دست بهرام کنار گوشش گذاشت با صدای بغض آلود و زمزمه وار گفت :
- عاشقتم
بهرام لبخند پر از عشقی به او زد :
- دیگه نمی تونم تنها زندگی کنم ، با من ازدواج کن
آسمان خیلی وقت بود که به این موضوع فکر می کرد، می ترسید بهرام هیچ وقت از او نخواهد. ولی حالا رویایش به واقعیت پیوسته بود. بهرام با چشمانی منتظر به او نگاه می کرد. آسمان نتوانست خوددار باشد، قطره اشکی از چشمانش چکید ، بهرام با نوازش قطره اشک را پاک کرد و این بار از او پرسید:
romangram.com | @romangram_com