#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_452
- یک هفته
- یک هفته زیاده
بهرام او را بیشتر به خودش فشار داد و با محبت گفت :
- عزیزم ، خودت که می دونی این چند وقت نمی تونم بهت زنگ بزنم ولی سعی می کنم زود بیام
اسمان سرش را تکان داد ، بهرام سرش را خم کرد روی موهای او را بوسید ،آسمان آرام سرش را روی سینه او گذاشت .
فصل سیزدهم
آسمان درون اپارتمانش عصبی به دور خودش می چرخید ، حوصله هیچ کاری نداشت ، سمندریان 2 پروژه به او معرفی کرده بود ولی او بی اهمیت از کنار آنها گذشته بود ، بیشتر از هفت روز بود که از بهرام هیچ خبری نداشت ، دلتنگ او بود ، دیگر می دانست بدون او نمی تواند زندگی کند ، حالا زندگی او بستگی به بهرام داشت ، بی تاب او بود ، درون اتاق خوابش روبروی آینه ایستاده بود ، صورت بی رنگ ، موهای ژولیده ، پوزخندی به خود زد
- چیه دختر اگر پیداش بشه تو رو اینطور ببینه که فرار می کنه
تنها با فکر برگشتن او لبریز از انرژی شد ، با عجله بطرف حمام رفت ، تصمیم داشت به خرید برود ، مانتو و شلوار زیبای به رنگ آبی کاربنی پوشید ، به خودش درون آینه نگاه می کرد ، مانتو بیش از معمول کوتاه بود ، ولی دوستش داشت ، آستینش کوتاه بود ، موهایش را بالای سر بست ، آرایش ملیحی کرد ، کیف سفید کوچکی روی شانه اش انداخت ، کفش پاشه دار بلندی به رنگ سفید پوشید ، بطور عجیبی زیبا شده بود شال سفیدی رها روی سر گذاشت و از آپارتمان خارج شد ، احساس بهتری داشت ، سوار آسانسور شد ، می خواست تکمه ی پارکینگ را بزند ولی پشیمان شد و تکمه لابی را زد
- خسته شدم برم کمی پیاده روی کنم
لبخند زیبای به خود در آینه آسانسور زد ، از لابی بیرون آمد ، خنکی هوا او را به وجد آورد ، روزهای نخست پائیز بود ، آسمان راه افتاد ، از پیاده رو بطرف خیابان اصلی می رفت ، همه کسانی که در خیابان و پیاده رو بودند ، از زیبای او به وجد می آمدند ، به او نگاه می کردند ، آسمان از پیاده روی در آن هوای خنک لذت می برد ، بیشتر از ده دقیقه بود که در پیاده رو به سمت خیابان می رفت که ناگهان ماشین سفید رنگی با صدای وحشتناک در کنار پیاده رو جلوی او ترمز کرد ، آسمان کمی ترسید ، با تعجب و ترس به ماشین نگاه کرد ، ولی کم کم ماشیان را شناخت ، ماشین بهرام بود ، دلش بی تابانه شروع به کوبیدن کرد ، آرام آرام لبخند زیبای بر لبش نشست ولی ناگهان دید که درب کنار راننده به شدت باز شد ، او خم کرد ، با لبخند به بهرام نگاه کرد ، بهرام با چشمانی خشمگین به او زل زد ، آسمان تعجب کرد ، چه اتفاقی افتاده بود ؟ تنها توانست با لکنت بگوید
- س سلام
که صدای فریاد عصبانی بهرام او را از جا پراند
romangram.com | @romangram_com