#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_449
- آخ درد می کنه ول کن
- تو خجالت نکشیدی ؟!
- ول کن غلط کردم
- من می کشمت
صدای موبایل بهرام از درون جیب شلوارش بلند شد ، ولی آسمان بی توجه به کار خودش ادامه می داد ، بهرام تلاش می کرد ، تا خود را رها کند ولی نمی توانست
- ولم کن ، موبایلم زنگ می خوره
- نه تو چرا این کار رو کردی ؟
- اشتباه کردم
موبایلش خاموش شد ، ولی دوباره آهنگش شروع شد ، اینباربهرام به شدت خود را عقب کشید و نشست ، موهایش به هم ریخته بود ، با مظلومیت به او نگاه می کرد ، با دست چپ شروع به ماساژ سرش کرد ، موبایل را از جیبش بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، بعد لمسش کرد با صدای شاد گفت :
- سلام پیر مرد
اسمان بلند شد ، کنارش نشست ، با عصبانیت به او نگاه کرد ، بهرام با همان حالت مظلومانه به او نگاه می کرد ، با سمندریان حرف می زد
- چی هست ؟ من از اون مردک خوشم نمیاد باشه چرا عصبی میشی ؟ کی ؟
تا گفت کی ؟ نگاه آسمان عوض شد تغییر کرد و کنجکاو به او نگاه کرد ، بهرام ادامه داد
- کجا ؟ بنظر راحت نمیاد باشه یه ساعت دیگه میام
romangram.com | @romangram_com