#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_427

- این مردک کجاست ؟

سباق گوشی موبایلش را برداشت و شماره بانک را گرفت ، با صدای عصبی شروع کرد

- امروز یه مردجوان برای نقد کردن ......

فریاد کشید

- نقد شد ؟

عصبی روی صندلی نشست ، آن سه هم مطمئن بودند که چکها نقد شده ، عصبی چشم از قوطیهای که تمام مفاد قرارداد را داشت برنمی داشتند .

هوای خنک و مطبوع درون آپارتمان آسمان لذت بخش بود ، بهرام روی مبل نشسته بود و پاهایش را روی آن کشیده بود، او بلوز و شلوار راحتی به رنگ سیاه بر تن داشت، موهایش را کوتاهتر کرده بود،کتابی در دست داشت وبیشتر از نیم ساعت بود داشت مطالعه می کرد، نگاهی به سمت آکواریم کرد ، اسمان کنار آکواریوم روی زمین نشسته و مشغول مطالعه بود، او موهایش را از بالا گیس کرده بود، بلوز و دامن زیبایی به رنگ صورتی به تن داشت، لبخندی بر لب بهرام نشست.کتاب را روی مبل گذاشت و از جا برخاست و بطرف پنجره ها رفت و به بیرون چشم دوخت ، چیزی به غروب نمانده بود و چراغها کم کم روشن می شدند ، صدای موسیقی در فضا پخش شد ، بهرام سرش را چرخاند وآسمان را دید که با یک لبخند شیرین و خواستنی بطرف او می آید ، بهرام هم به او لبخند مهربانی زد ، آسمان کنارش ایستاده بود و هر دو به بیرون چشم دوختند ، بهرام با لحنی کنجکاو پرسید :

تو چرا هیچ کدوم از پنجره ها رو پرده نزدی ؟

اسمان خندید ، صدای خنده اش برای بهرام دلنشین بود ، با لبخندی مهربان به او نگاه می کرد ،آسمان با لحن بامزه ای جواب داد

یه اتفاق ترسناک و بامزه ای برام افتاد که از پرده استفاده نمی کنم

بامزه و ترسناک ؟!

می دونی بچه که بودم فکر کنم 7 یا 8 ساله تنها توی اتاق خواب کوچیکم خوابیده بودم که نصف شب از خواب پریدم خوابم نمی برد ، توی تاریکی اتاق احساس کردم پرده تکون می خوره ، خیلی ترسیدم روی تخت نشستم و بلند جیغ کشیدم مامانم ....

ناگهان لحن حرف زدنش عوض شد ، بغض کرد ، بهرام براحتی بغض و جوشش اشک در چشمانش را متوجه شد ،آسمان آب دهانش را قورت داد

با سرعت خودشو به من رسوند و با ترس پرسید ، چی شده ، منم فقط به پرده اشاره کردم ، مامان بطرف پرده رفت ، اونو جا به جا کرد ، یه موش کوچولو اونجا بود

romangram.com | @romangram_com